* سری به یكی ازخانه های دانشجویی پسرها میزنیم. سه پسر در گوشه ای مشغول پاستور بازی هستند و حسابی جر میزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه یادشان رفته غذا بالای اجاق داردمی‌سوزد.


* حال سری به خوابگاه دخترها میزنیم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ی اطاق مشغول كشیدن پسری به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صدای آژیر پلیس كه از آن نزدیكی می‌گذرد می‌آید و دخترها از ترس ملحفه ها را ول می‌كنند. پلیس به طرف او می‌آید و چند روز بعد به پسرك می‌گوید ما اصلا شما را ندیده بودیم.


* سری به یكی از كافی شاپهای اطراف دانشگاه میزنیم. یك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتی پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتی هم از هم جدا می‌شوند نه كك این میگزه نه اون.


* سر یكی از كلاسهای درس هستیم 4 پسر پشت سر دختری نشسته‌اند و با تلاش زیاد طوریكه نه دختره و استاد و نه بقیه دانشجویان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوی دختره می نویسند (من خرهستم).


* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها می‌سوزه و برای آنها سوپ میاره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفی از ظروف خودشان خالی می‌كنند و برای دخترهای دانشجوی همسایه می‌برند كه بله، اینو ما پختیم. دخترها فكر می‌كنند كه اینها دیگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را می‌گیرند. غافل از اینكه پسرها...